محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
122
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
همچنين ياران پيغمبر عليه السلام ايشان را به چشم حقير و اندك آمد . و مسلمانان دلير شدند چنان كه خداى گفت : قوله تعالى ، * ( وَإِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ في أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا وَيُقَلِّلُكُمْ في أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ الله أَمْراً كانَ مَفْعُولًا . 8 : 44 ) * گفتا شما را به چشم ايشان اندكى نمودم و ايشان را به چشم شما اندكى نمودم تا آنچه قضا كرده ام بباشد . پس مشركان فرود آمدند . آن گاه مردى را بفرستادند نام او عمير بن وهب الجمحى تا مسلمانان را حزر كند و از دور بنگرد تا چنداند . پس آن مرد بيامد و به گرد لشكر اسلام برگشت و بديد و باز گشت و ايشان را گفت : سيصد تناند و بيشتر نه اند و ليكن تا بنگرم كه جاى كمين هست يا نه . پس بسيارى بتاخت از هر سويى تا شب كس را نديد ، گفتا كس كمين نكرده است . پس بو جهل گفت : اگر ما را حرب بايد كردن اين قوم با ما بس نيايند و ليكن با خداى آسمان حرب كنيد چنان كه محمّد با ياران گويد . و بدين سخن فسوس كرد بر پيغمبر . پس مردى بود نام او اسود بن عبد الاسد از بنى مخزوم سوگند خورد كه من از آن حوض ايشان آب خورم . پس بيامد كه بر لب حوض آيد . حمزة بن عبد المطَّلب با شمشير بيرون آمد و يك شمشير بر پاى او زد و پاى از او جدا شد و مرد بيفتاد و به شكم همى رفت سوى حوض . و آن پاى بريده بر زمين مىكشيد و از او خون همى رفت سوى حوض ، و گفت خويشتن را به حوض اندر افگنم و اگر بميرم روا بود تا آب ايشان را پليد كنم . پس خويشتن را به حوض اندر افگند . حمزه شمشيرى ديگر بزد و او را به حوض اندر بكشت و آن آب حوض پليد گشت . و گروهى مشركان بيامدند كه از آن حوض آب خورند ، مسلمانان خواستند كه ايشان را باز دارند ، پيغمبر عليه السّلام گفت : بگذاريد تا بخورند كه هر مشرك كه از آن آب بخورد كشته شود ، و همچنان بود كه پيغمبر گفت . پس مشركان از چاههاى ديگر از دو فرسنگ و سه فرسنگ آب همى آوردند كه از هيچ چاه آب بر نيامد جز آنكه پيغمبر داشت . پس مشركان از ياران پيغمبر بترسيدند زيرا كه خداى عزّ و جلّ چون پيغمبر را به حرب اندر نصرت خواستى